صفحه وبلاگ عاشقان حاج مهدي مختاري در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام: حاج مهدی مختاری - زندگینامه برادر حاج مهدی (سردارشهید مجید مختاری) در
وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،
سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.
این وبلاگ رو براي عزيز دلمون حاج مهدي مختاري زديم وايشا الله بتونيم در كار مداحي واهلبيت يه گامي برداشته باشيم.
ID : masuod44s
MOB:09358977334
شهید مجید مختاری
فرماندهی گردان409حضرت ابوالفضل(ع) لشگر41ثارالله(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
سردار شهید «مجید مختاری» در بیستم بهمن ماه 1342 در« تهران» پای به عرصه وجود گذاشت .پدر که فردی نظامی بود به پرورش جسم و روان اولین پسرش توجه ویژه داشت .مجید جوانی برومند و ملتزم به انجام واجبات مذهبی شد .مادر نیز وجود او را از مهر ائمه و اسلام سرشار می کرد و به خواندن قرآن تشویقش می کرد .
شهید در امر تحصیل کوشا بود و با موفقیت دوران ابتدایی ،راهنمایی و هنرستان را پشت سر گذاشت .دوران نوجوانی او مصادف با آغاز جنبش اسلامی بود و شهید در جلسات مذهبی دعا و قرآن شرکت فعال داشت .مجید اوقات فراغت را به ورزش می گذراند .
کمک به والدین و احترام به پدر و مادر ،ساده زیستی و عدم توجه به آراستگی ظاهری از ویژگیهای خاص او بود .در تصمیم گیری ها همواره با خانواده مشورت می کرد .فروتنی ،برد باری و حرف شنوی و صبر وجه تمایز او بر سایر خواهران و برادرانش بود .
با پیروزی انقلاب و تشکیل سپاه پاسداران ،مجید به این نهاد پیوست .او در سه مرحله به جبهه های نبرد حق علیه باطل اعزام شد .در مرحله دوم که به صورت بسیجی ساده اعزام شده بود ،به دلیل کارایی و توانایی به سمت فرماندهی گردان ارتقا یافت .ایشان چون با فعالیتهای ورزشی خو گرفته بود از آمادگی رزمی مناسبی بر خوردار شده بود و به عنوان مربی ورزشهای رزمی در منطقه عملیات به خدمت پرداخت .
خانواده اش روحیه او را پس از باز گشت از جبهه بسیار معنوی توصیف کرده اند که سخنانش همواره در مورد ارزش شهید و شهادت بوده است .در آخرین مرحله در تاریخ
22/ 4/ 1362 به جبهه های دفاع مقدس اعزام شد .ایشان پس از رشادتها و دلاوریها ی فراوان در عملیات «والفجر 3» در منطقه «مهران» به درجه رفیع شهادت رسید .
چاو وش ظفر خبر ز یاران داده است
پاییز مرا شوق بهاران داده است
تکبیر سواران که به شب می تازند
گل مژده آزادی مهران داده است
خاطرات
خواهر شهید:
عملیات والفجر 3 با رمز یا الله شروع شد .مسیر نا امن بود و راه دشوار .راننده جیپ دلش راضی نمی شد که رانندگی کند .مجید مختاری برای رساندن بچه ها به خط خود پشت فرمان نشست .در زمان حمله، عراقی ها با منور منطقه را روشن می کنند .ناگهان تیری به زانوی مجید اصابت می کند به طوری که که استخوان زانو کاملا متلاشی می شود .همرزمان که متوجه جراحت ایشان می شوند از رفتنش ممانعت می کنند ولی او با همان یک پا بلند شده فریاد می زند بچه ها حرکت کنید .من حالم خوب است و به راه ادامه می دهد. تیر بار به سمت قلب او نشانه می رود از پشت سر نیز گلوله می خورد .وقتی یاران می رسند فقط می گفت :سوختم و آب می طلبید .در آن لحظه قرآن و عکس امام می خواهد و بر سینه اش می گذارد، لبخندی درد آلودبر گوشه لبانش نشست و آرام شد .در همان حال به دوستانش می گفت شما هیچ نگران نباشید من حالم خوب است و در واقع این حرکت ایشان موجب تقویت روحیه رزمندگان دیگر گشت .
برگرفته از خاطرات شفاهی خانواده ودوستان شهید:
باید دامادش کنیم حا لا دیگر در مرز 20 سالگی است. دیگر وقتش رسیده .مگر سنت اسلام نیست که جوانها زود ازدواج کنند پدر و مادرم مدام این را می گفتند .اما هر بار که با مجید در میان می گذاشتیم می گفت فعلا صبر کنید .تیر ماه که به خانه آمد این بار مخالفت نکرد .فقط تبسمی بر لبانش نشست و به این ترتیب رضایت خود را برای ازدواج اعلام کرده بود .
در تدارک خواستگاری بودیم که باز هم به جبهه رفت و مسئول گردان والعصر در منطقه مهران شد .پدرم گفته بود وقتی بیاد دامادش کنیم مرداد ماه آمد ولی دیگر ...
لباس خونرنگش رخت دامادی اش بود وبر سینه و سر و رویش گل زخمهای سرخ نشسته بود .
پدر خشمگین وارد خانه شد در را به هم زد و گفت :این جوانک پاک آبروی ما را برد .مادر جلو دوید و گفت چی شده آقا .
پدر گفت این مجید مومن تو ،مجید انقلابی تو ،با لباس کهنه رفته بود مهمانی .می خواهد آبروی مرا جلوی در و همسایه ببرد .کلی خجالت کشیدم جلوی مردم .آخر کی با شلوار کردی مهمانی می روند! من یک درجه دارم مردم روی من حساب می کنند .
مجید آرام و بی صدا پشت سرش آمد .پدر که نشست مجید هم گوشه اتاق چمپاتمه زد . شرم و حیا در نگاهش موج می زد .بعد بر خاست و کتابی را آورد و جلوی پدر گذاشت .گفت با با جان مگر تو همیشه به من سفارش مهربانی و نیکی نمی کردی، مگر مرا به خواندن قرآن تشویق نمی کردی .بیین این عکسها ، عکس های حلبی آباد است .عکسهای آدم های فقیر است .وقتی آنها لباس نداشته باشند چطور من لباس نو بپوشم .پدر با دیدن عکسها بهت زده شده بود .
لحظه ای خاموش ماند ناگهان دست در گردن فرزند کرد و او را در آغوش گرفت و گفت :خدا یا شکرت !خدایا تو را شکر که چنین پسری به من داده ای .عیبی ندارد برو هر کاری می خواهی بکن. حا لا دیگر می دانم که تو لباسها و پولها را چه کردی هر جور دلت می خواهد رفتار کن .
خانه در سکوتی آرام رفته بود همه خواب بودند .مادر گفته بود که مجید شبها ،نیمه شب بیدار می شود و نماز می خواند ولی ندیده بودم .آن شب بیدار ماندم تا ببینم چکار می کند .خوابم برده بود، ناگهان از خواب بیدار شدم .دیدم مجید لب حوض نشسته آستینها را با لا می زند .نگاهی به آسمان انداخت و بعد وضو گرفت .
داشت از پله ها با لا می رفت که دویدم و حوله را به دستش دادم .با چشمانش خندید و گفت :تو هنوز بیداری چرا نخوابیدی ؟
گفتم خوابم نمی آید و حوله را گرفت و دوباره به من پس داد و گفت حوله نمی خواهم .می خواهم آب وضویم حافظ من از آتش جهنم باشد .گفتم داداش مگر نماز نخواند ی!؟ ما که با هم به مسجد رفتیم و نماز مغرب و عشا را خواندیم .گفت چرا اما یادم آمد که یک نماز دیگر هم باید بخوانم .
می دانستم که می خواست نماز شب بخواند .مثل نسیمی خنک از کنارم گذشت و در را پشت سرش بست .همیشه می گفت وقتی من نماز می خوانم کسی وارد اتاق نشود .
لای در را کمی باز کردم .صدای هق هق گریه اش می آمد .نور ماه به صورتش می تابید و چهره اش را نورانی کرده بود .اشکها توی صورتش مثل مروارید می غلطید و چشمانش مثل ستاره می درخشید .آرام آرام ذکر می گفت. من هم پشت در نشستم .از صدای محزون او لرزه بر تنم افتاده بود .
[+]
نوشته شده توسط مسعود در 2:25
|
|