تبليغاتX
به بزرگترین پایگاه اطلاع رسانی حاج مهدي مختاري خوش آمدید با نظرات خود ما را یاری کنید

www.mahdi-mokhtari-s.blogfa.comبه وبلاگ هواداران حاج مهدي مختاري خوش امديد . با تشكر مدير وبلاگ

حاج مهدی مختاری - زندگینامه برادر حاج مهدی (سردارشهید مجید مختاری)
هواداران حاج مهدي مختاري
منوي کاربري

پيغام مدير : به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم . اميدوارم در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد . براي آگاهي از امكانات اين وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه اين وبلاگ را مشاهده نماييد .

   ...............................   اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كن !    به مدير وبلاگ ايميل بزنيد !    ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS  
site map site map ror html site map
  Add to Technorati     ..............................

لينك دوستان
?زيباترين قالبهاي وبلاگ? ياد يار 14
مرحوم سيد محمد جواد ذاكر
علمدار
محفل محبين الشهدا
انتظار فرج
ساقي
شش گوشه
لوگو و بنر
عشق و زندگي
ناله هاي زينبي
مرد غريب
بزرگترین باکس فارسی
:.:: بزرگترین لینک باکس ::.
وب سایت تخصصی کربلایی محسن صائمی
EVERY THINGS FOR FUN
::ساخت لوگو،بنــرو تيتر::

براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام: حاج مهدی مختاری - زندگینامه برادر حاج مهدی (سردارشهید مجید مختاری) در وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،

سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.

چت بامديـــــر
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

آرشيو
طراح قالب
زندگینامه برادر حاج مهدی (سردارشهید مجید مختاری)

شهید مجید مختاری                     

فرماندهی گردان409حضرت ابوالفضل(ع) لشگر41ثارالله(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

سردار شهید «مجید مختاری» در بیستم بهمن ماه 1342 در« تهران» پای به عرصه وجود گذاشت .پدر که فردی نظامی بود به پرورش جسم و روان اولین پسرش توجه ویژه داشت .مجید جوانی برومند و ملتزم به انجام واجبات مذهبی شد .مادر نیز وجود او را از مهر ائمه و اسلام سرشار می کرد و به خواندن قرآن تشویقش می کرد .

شهید در امر تحصیل کوشا بود و با موفقیت دوران ابتدایی ،راهنمایی و هنرستان را پشت سر گذاشت .دوران نوجوانی او مصادف با آغاز جنبش اسلامی بود و شهید در جلسات مذهبی دعا و قرآن شرکت فعال داشت .مجید اوقات فراغت را به ورزش می گذراند .

کمک به والدین و احترام به پدر و مادر ،ساده زیستی و عدم توجه به آراستگی ظاهری از ویژگیهای خاص او بود .در تصمیم گیری ها همواره با خانواده مشورت می کرد .فروتنی ،برد باری و حرف شنوی و صبر وجه تمایز او بر سایر خواهران و برادرانش بود .

با پیروزی انقلاب و تشکیل سپاه پاسداران ،مجید به این نهاد پیوست .او در سه مرحله به جبهه های نبرد حق علیه باطل اعزام شد .در مرحله دوم که به صورت بسیجی ساده اعزام شده بود ،به دلیل کارایی و توانایی به سمت فرماندهی گردان ارتقا یافت .ایشان چون با فعالیتهای ورزشی خو گرفته بود از آمادگی رزمی مناسبی بر خوردار شده بود و به عنوان مربی ورزشهای رزمی در منطقه عملیات به خدمت پرداخت .

خانواده اش روحیه او را پس از باز گشت از جبهه بسیار معنوی توصیف کرده اند که سخنانش همواره در مورد ارزش شهید و شهادت بوده است .در آخرین مرحله در تاریخ

 22/ 4/ 1362 به جبهه های دفاع مقدس اعزام شد .ایشان پس از رشادتها و دلاوریها ی فراوان در عملیات «والفجر 3» در منطقه «مهران» به درجه رفیع شهادت رسید .

چاو وش ظفر خبر ز یاران داده است

  پاییز مرا شوق بهاران داده است

تکبیر سواران که به شب می تازند

 گل مژده آزادی مهران داده است

 

خاطرات

خواهر شهید:

عملیات والفجر 3 با رمز یا الله شروع شد .مسیر نا امن بود و راه دشوار .راننده جیپ دلش راضی نمی شد که رانندگی کند .مجید مختاری برای رساندن بچه ها به خط خود پشت فرمان نشست .در زمان حمله، عراقی ها با منور منطقه را روشن می کنند .ناگهان تیری به زانوی مجید اصابت می کند به طوری که که استخوان زانو کاملا متلاشی می شود .همرزمان که متوجه جراحت ایشان می شوند از رفتنش ممانعت می کنند ولی او با همان یک پا بلند شده فریاد می زند بچه ها حرکت کنید .من حالم خوب است و به راه ادامه می دهد. تیر بار به سمت قلب او نشانه می رود از پشت سر نیز گلوله می خورد .وقتی یاران می رسند فقط می گفت :سوختم و آب می طلبید .در آن لحظه قرآن و عکس امام می خواهد و بر سینه اش می گذارد، لبخندی درد آلودبر گوشه لبانش نشست و آرام شد .در همان حال به دوستانش می گفت شما هیچ نگران نباشید من حالم خوب است و در واقع این حرکت ایشان موجب تقویت روحیه رزمندگان دیگر گشت .

 

 

برگرفته از خاطرات شفاهی خانواده ودوستان شهید:

باید دامادش کنیم حا لا دیگر در مرز 20 سالگی است. دیگر وقتش رسیده .مگر سنت اسلام نیست که جوانها زود ازدواج کنند پدر و مادرم مدام این را می گفتند .اما هر بار که با مجید در میان می گذاشتیم می گفت فعلا صبر کنید .تیر ماه که به خانه آمد این بار مخالفت نکرد .فقط تبسمی بر لبانش نشست و به این ترتیب رضایت خود را برای ازدواج اعلام کرده بود .

در تدارک خواستگاری بودیم که باز هم به جبهه رفت و مسئول گردان والعصر در منطقه مهران شد .پدرم گفته بود وقتی بیاد دامادش کنیم مرداد ماه آمد ولی دیگر ...

لباس خونرنگش رخت دامادی اش بود وبر سینه و سر و رویش گل زخمهای سرخ نشسته بود .

 

پدر خشمگین وارد خانه شد در را به هم زد و گفت :این جوانک پاک آبروی ما را برد .مادر جلو دوید و گفت چی شده آقا .

پدر گفت این مجید مومن تو ،مجید انقلابی تو ،با لباس کهنه رفته بود مهمانی .می خواهد آبروی مرا جلوی در و همسایه ببرد .کلی خجالت کشیدم جلوی مردم .آخر کی با شلوار کردی مهمانی می روند! من یک درجه دارم مردم روی من حساب می کنند .

مجید آرام و بی صدا پشت سرش آمد .پدر که نشست مجید هم گوشه اتاق چمپاتمه زد . شرم و حیا در نگاهش موج می زد .بعد بر خاست و کتابی را آورد و جلوی پدر گذاشت .گفت با با جان مگر تو همیشه به من سفارش مهربانی و نیکی نمی کردی، مگر مرا به خواندن قرآن تشویق نمی کردی .بیین این عکسها ، عکس های حلبی آباد است .عکسهای آدم های فقیر است .وقتی آنها لباس نداشته باشند چطور من لباس نو بپوشم .پدر با دیدن عکسها بهت زده شده بود .

لحظه ای خاموش ماند ناگهان دست در گردن فرزند کرد و او را در آغوش گرفت و گفت :خدا یا شکرت !خدایا تو را شکر که چنین پسری به من داده ای .عیبی ندارد برو هر کاری می خواهی بکن. حا لا دیگر می دانم که تو لباسها و پولها را چه کردی هر جور دلت می خواهد رفتار کن .

 

  خانه در سکوتی آرام رفته بود همه خواب بودند .مادر گفته بود که مجید شبها ،نیمه شب بیدار می شود و نماز می خواند ولی ندیده بودم .آن شب بیدار ماندم تا ببینم چکار می کند .خوابم برده بود، ناگهان از خواب بیدار شدم .دیدم مجید لب حوض نشسته آستینها را با لا می زند .نگاهی به آسمان انداخت و بعد وضو گرفت .

داشت از پله ها با لا می رفت که دویدم و حوله را به دستش دادم .با چشمانش خندید و گفت :تو هنوز بیداری چرا نخوابیدی ؟

گفتم خوابم نمی آید و حوله را گرفت و دوباره به من پس داد و گفت حوله نمی خواهم .می خواهم آب وضویم حافظ من از آتش جهنم باشد .گفتم داداش مگر نماز نخواند ی!؟ ما که با هم به مسجد رفتیم و نماز مغرب و عشا را خواندیم .گفت چرا اما یادم آمد که یک نماز دیگر هم باید بخوانم .

می دانستم که می خواست نماز شب بخواند .مثل نسیمی خنک از کنارم گذشت و در را پشت سرش بست .همیشه می گفت وقتی من نماز می خوانم کسی وارد اتاق نشود .

لای در را کمی باز کردم .صدای هق هق گریه اش می آمد .نور ماه به صورتش می تابید و چهره اش را نورانی کرده بود .اشکها توی صورتش مثل مروارید می غلطید و چشمانش مثل ستاره می درخشید .آرام آرام ذکر می گفت. من هم پشت در نشستم .از صدای محزون او لرزه بر تنم افتاده بود .

[+] نوشته شده توسط مسعود در 2:25 | |

:: مطالب پيشين

.:افزايش آمار و پيج رنک وبلاگ يا سايت شما به صورت کاملا رايگان:.